شاهدختِ من

1

هشتمین ماهگرد شاهدختم و هشتمین سالگرد ازدواج ما

عصر جمعه هشتمین سالگرد ازدواج منو بابایی بود و شبش هم شب هشتمین ماهگرد شما نازدونه خانوم باهوشم.  شب مرغ سیاه مخصوص هلیایی رو پختم که دستورش ابتکار خودمه و بابایی هم عاااشقشه. خواستم یه سفره ی زیبا و عاشقانه بچینم دو تا دونه عکس یادگاری بگیریم اما مگه گذاشتی! زمین و زمان رو به هم ریختی.از خیر عکس گذشتیم و غذا رو برداشتیم رفتیم خونه ی مادر جون و به اتفاق باباعلی و عمه جون ماریا نوش جون کردیم که خیلی بیشتر چسبید. دستور پخت مرغ سیاه هلیایی: توی شکم مرغ رو با فلفل دلمه و پیاز و چوچاق پر میکنیم و کل مرغ رو در مخلوطی از نمک و فلفل رب انار و شیره خرما به مدت بیست و چهار ساعت میخوابونیم. و بعد در فر میپزیم. این مرینید ترش و شیرینه و ط...
30 ارديبهشت 1396

روزنگار

الهی مامان دورت بگرده جون دلم امروز عصر شیش تایی رفتیم طبیعت گردی.خونواده ی سه نفره ی خودمون و خاله هنگامه و همسرش و آقا کوچولو ی توی شکمش پیشنهادشو من دادمو رفتیم اطراف قلعه رودخان.خیلی خوشگذشت. شمام کلی تاب بازی کردی.اول یکمی ترسیدی چون تاب بلندی بود اما بعد شروع کردی به ذوق و جیغ.بابایی هم تند هل میداد و میرفتی آسمون. هنگامه جون کلی حرص خورد و نگرانت بود.بعدهم بستنی سرخ شده خوردیم که مال منو شما نقش زمین کردی.منم عوضش دوتا ماچ از دستای کوچولوت گرفتم.خیلی ام خوشمزه تر بود.عشق منی  این عکستو خیلی دوست دارم.فرستادم واسه یه پیج و روی بالش چاپش کردند.خودت که عاشق بالشتی. الهی قربونت برم عسل نمکیه من. همیشه سالم و شاد و خوش...
25 ارديبهشت 1396

چاپ دومین کتابم

دومین کتابم با عنوان "تاوان برتری"  چاپ شد.البته هنوز عرضه نشده اما مراحل چاپ تمام شده. دیشب به همین مناسبت دورهمی با دوستان فرهیخته و اهل قلم داشتیم.آثار همدیگه رو خوندیم و نقد کردیم.خیلی از این جمع لذت میبرم.به جرأت میگم بعد از جمع دوست جونام این جمع بهترینه.با سلیقه ی من جورن.مودب، بی عقده، با معلومات.سطحی نیستند.هنوز گفتارشیرین و نغز رد و بدل شده با عطر اسپرسو دوبل توی ذهنمه.این عزیزانِ جان جمعه عصر برمیگردن.از الان دلم تنگه.  شمام حسابی کیف کردی جون دلم.چون ستاره ی عزیز عاشقته و همش بغلت کرد و گردوندت. منم راحت نشستمو گفتمو شنیدم.  جدیدن دستاتو میگیرم روی پاهات می ایستی اما قدم برداشتن واست سخته.قربون دست و پای کوچولو...
21 ارديبهشت 1396

یک پست کاملا سیاسی

هر وقت به سوریه فکر میکنم دلم میگیره.من سوریه رو دیده بودم قبل از جنگ و خون .قبل از ناآرامیها و خیانتها.قبل از داعش.یک هفته توی خیابونهاش قدم زدم و نفس کشیدم.دمشق شهر زیبا و رنگارنگ, ریشه دار و با قدمت.کشوری که با اون همه تنوع مذهبی آرام و آزاد اداره می شد.حلقم خشک میشه هر وقت به منطقه ی باستانی معلولا فکر میکنم.تنها نقطه در دنیا که مردمش به زبان آرامی حضرت عیسی صحبت میکردند و داعش حتی یک نفر رو زنده نگذاشت.اون پسر بچه ای که بهم آب چشمه ی مارتقلای مقدس تعارف کرد زیر درخت زردآلوی چهارصد ساله.یعنی اون هم... واقعاً چی شد؟یهو چی به سرشون اومد؟چی به سر خودشون آوردن؟وااای اونهایی که مهاجرت کردن چقدر دلشون برای خونه تنگ شده. موجی از سالهای...
20 ارديبهشت 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد