شاهدختِ من

1

نهمین ماهگرد شاهدختم

نه ماهگی مبارک عشق من.خوشکل خانوم باهوشم.برات بهترینها رو آرزو دارم.  این ماه واست تیرامیسو گردو درستیدم. روشم ژله بستم.خوشمزه شد.رفتیم خونه ی مادرجون و اونجا خوردیم.جای عمه جون ماریا خالی بود. بابایی هم پنجاه هزار ریخت به حسابت.راستی چند وقته بابایی دستشو بالا میبره میگه بزن قدش.شمام با هیجان کف دست کوچولوت رو محکم میکوبی به دستش.بزن قدشم یاد گرفتی. چندتا عکس توی خونه انداختیمو راهی شدیم. پ ن1:لطفاً بخاطر اوج خلاقیتم در تزیین مورد تمسخر واقع نشم. وقت نداشتم بخدا پ ن2:شمع یادمان رفت پ ن3:الهام جون میگفت اتفاقی پستهای چندماه پیش رو باز کردم و خوندم.حس کردم مطالبش با قبل فرق کرده! دوستان من فرصت چک کردن ندارم زحمتش با شما.پ...
30 خرداد 1396

نخواب خانوم!

هنوز بیداریم! هنوز داری با عروسکات کشتی میگیری و باهاشون حرف میزنی.قبل از اذان صبح چندتا رشته خشکار (شیرینی سنتی رشت در ایام رمضان) درست کردم و با یه فنجون ترک خوردم.البته با چای بیشتر میچسبه ولی من به کافئین قوی نیاز داشتم که بتونم پا به پات بیدار بمونم.  عشقم دختر نازم چرا نمیخوابی زندگیم؟ قربون اطوارات برم شیطون بلای من.    بعد نوشت:بابایی گلی خوابوندت    ...
29 خرداد 1396

اولین نوزاد سیاسی تاریخ!

هیچوقت فکرشو نمیکردم معتاد به اپهای ارتباطی بشم اما با تاسف من هم چند ساعت از وقت عزیزمو صرف اینستا و تلگرام میکنم.این مدت هم که مباحث سیاسی داغ و غیر قابل گریزه.کنار خودم میخوابونمت و با هم اینستا گردی میکنیم . چندبار پستهای مربوط به ریس جمهور رو بلند خوندم و توضیحاتی راجبش بهت دادم شمام با دقت گوش میکردی. فکر نمیکردم درک کنی چی میگم! اما در کمال تعجب دیشب خونه ی مادرجون صدای امریکا داشت تصویر و سخنرانی روحانی رو پخش میکرد. رو دستای بابا علی ایستادی و خودتو سمت تی وی خم کردی و یهو با صدای بلند و تهاجمی گفتی دَدَدَدَ اَدَ اَدَ اَیَ اَیَ... داشتی مراتب اعتراضت به ریس جمهور و خط مش سیاسیت رو به سمع و نظر ما میرسوندی.صحنه ای بود که هم شوکه مون ...
27 خرداد 1396

شبانه ای آرام با طعم دریا

پریشب بعد از افطار به همراه هنگامه جون و همسرش راهی دریا شدیم.سکوت بود و شب و ماه قرص کامل و دریای مواج.آرامشی وصف نشدنی.فقط ما بودیمو کافه چی . شماهم صدفهای کوچولو رو لمس میکردی و ذوق زده میشدی.شب خوبی بود واسه همه مون. خیلی خندیدیم. من هم مقداری ساندویچ مرغ به همراه مخلفات تدارک دیدم و آخر شب بعنوان سحری خوردیم.نزدیکیهای اذان صبح برگشتیم خونه. موقع خواب بابایی گلی گفت بازم گشنم شده.منم همش نگران بودم چجوری سرکار داره روزه شو نگه میداره.مقبول بیوفته همسری جانم. .عکسهامون در یک کافه ی چوبیه بی آلایش رو به دریا    بعدنوشت: زمینه ی عکس سوم رو دستکاری نکردم.کافه شامل چند آلاچیق چوبی بود و محصور شده در پارچه های رنگی ز...
22 خرداد 1396

به یزدان که گر شما خرد داشتید! :)

چندتا از دوستان مجازی افاضه فرمودند چرا انتخابات که شد شکست خوردید سکوت کردید و هیچی ننوشتید ؟! راستش اول خرداد این پست رو به همراه عنوانش نوشتم اما در چکنویس ذخیره ش کردم چون حس کردم وبلاگ گلدختری زیادی سیاسی شده.البته بدم نمیاد ولی خب دیگه اینجا قرار بود دفتر خاطرات مادر دختری باشه! و اما پست واکنشی من به انتخابات 96یا غروب انسانیت در ایران: """بالاخره روحانی با تخلفات و بی اخلاقی ها رئیس جمهور شد. اما نتیجه ای که میخواستند رو به دست نیاوردند! اول که با اون همه دسیسه ی روحانی چی ها , رئیسی 15میلیون رای آورد.این اصلاً عدد کم و غیرقابل توجهی نیست. دوم متانت رئیسی و طرفدارانش فضاحت فتنه ای های 88  رو پر رنگتر کرد. آی که چقدرررر دلشون آ...
17 خرداد 1396

یک گزارش اجمالی!

هر عصر نزدیکی های ساعت پنج آقاجون و مامانجون تماس میگیرن و حالمون رو میپرسن. نمیذاری حرف بزنم گوشی رو از دستم میکشی و میچسبونی به صورتت و با یه لبخند ناز به صداشون که از اونور خط قربون صدقت میرن گوش میدی. گوشی رو که قطع میکنم گریه میکنی.الهی بگردم دورت. هوای گرم تابستون مانع دیدارمون شده نازگلکم وگرنه حتمن میرفتیم. در عوض هر روز از افطار تا سحر خونه ی مادر جونیم. باباعلی و مادرجون دوست دارن هرشب ببیننت و میگن بهت عادت کردن.درسته که ما هم بهشون عادت کردیم اما هر چی به بابایی میگم زیاد مزاحم نشیم قبول نمیکنه.طفلی مادرجون خیلی به زحمت میوفتن و این ناراحتم میکنه.خیلی ضعیف شدن.هرچی اصرار میکنم کمک کنم نمیذارن. تولد اِلین جون نزدیکه با تم پروا...
16 خرداد 1396

نوستالژیک فتو

در هر زمینه ای بد شانس باشم هزار ماشاءالله دوستای خوبی دارم.چون پست قبل باعث ناراحتیشون شد ادیتش کردم. بابا اکیم بی خیال :) .امروز واستون عکسهایی از زمان بچگی خودم و داداش عزیزم خان دایی دانیال دارم. مجبور شدم تعداد معدودی از عکسا رو بذارم چون خانمهای بالغ دهه ی شصتی با اون تیپهای خاص و زیباشون باید حذف میشدن :).کیفیتشونم پایینه چون با از روشون عکس گرفتم. شما واضح تصور کنید مامی در زیر یک سالگی دایی جون که بیشتر عکساش پیش خودشه.چندتا مشترک و این یه دونه پیش منه پیش دبستانی و دبستان در حال هنرنمایی البته من پایه ی ثابت مراسمات و جاشنها بودم ولی فقط سه تا عکس دارم. منو عروسکهای محبوبم در ادوار مختلف تولد.چو...
13 خرداد 1396

از مهمانی دلچسب افطاری گرفته تا یک حاشیه ی فاضلابی

دیشب افطاری رو ویلای دکتر منصوی دعوت بودیم.از طرف دخترشون هنگامه جون که دوست خوب منه.سه شب بود که ما فقط تونستیم شب آخر رو بریم و بسی خوش گذشت.طاعاتشون مقبول و رزقشون پربرکت باشه.ویلایی زیبا , غذا و دسرهای خوشمزه و رنگین رمضانی و مهمانهایی شیک و مودب. از اونجایی که پیش بینی همچین جوی رو داشتم اصلا با خودم گوشی نبردم که وسوسه نشم چیلیک چیلیک از شاهدختمو خودمو بابایی عکس بندازم. چند تا عکس توی خونه انداختیمو رفتیم.  اما وقتی تامارا جون یعنی اژدر اکیپمون وارد شد خنده و شوخی هم شرع شد .خصوصاً که چند هفته ای بود همو ندیده بودیم.خلاصه بینهایت خوش گذشت و هنگامه ی عزیز هم خیلی خندید که واسه نی نیش خیلی خوبه. مادر دختری قبل از مهمونی ...
12 خرداد 1396

امسال رمضانم مبارکتر است

نمیدونم چه کار خوبی کرده بودیم که خدا شما رو به ما هدیه داد اونم کاملاً به موقع! وقتی که جای خالیت داشت کم کم حس میشد. اولین ماه رمضانت مبارک عشق من زندگی من جون من نفس من کیت کت من مطابق معمول هرشب خونه ی مادرجونیم.بعضی وقتا واسه افطار بعضی وقتا دوازده شب به بعد  وروجک باهوش من بعضی از اجزاء بدن رو کامل میشناسه. دست،پا، دماغ،گوش،پیشونی . دست رو تلفظ میکنی دستمون رو میگیریو میگی دَت.  وقتایی هم که می ایستی پاهاتو نگاه میکنیو میگی پَ پَ پَ. خودم حدس میزنم کلمات دیگه ای هم میگی اما چون هنوز بی دندونی مفهوم نیستن. واست یه قصه تعریف میکردم که گرگ کوچولو میگفت اَووووووو.از اون لحظه به بعد شما تبدیل به گرگ شدی. همش میگی اَووووو!&n...
9 خرداد 1396

یه تجربه ی جالب

دیروز یه تجربه ی جالب داشتم. عمه جون ماریای شما دستیار کارگردان تله فیلمی برای شبکه ی3 هستن و برای یک نقش محدود با دو پلان کوتاه  ازم خواست وقت بذارم. حالا من مونده بودم چی بپوشم! خصوصآ که باید پوشیده میرفتم.منم فقط یه دونه مانتوی جلو بسته داشتم که اونم آستینش کوتاه بود.خلاصه به کمک چادر ملی حجاب گرفتمو رفتم. و من برای اولین بار پشت صحنه ای رو از نزدیک دیدم و پی بردم چقدر بازیگری و کارگردانی و کلاً ساخت یک فیلم سخت و خسته کننده ست.چقدر انرژی و علاقه میخواد. آقای کارگردان یک پلان دیگه اضافه کردن و من در مجموع سه پلان در قالب زنی که مشکلات خانوادگی داره داشتم. تا قبلش با ماریا جون میگفتیم و میخندیدیم اما گریم غمبار و لباسام یهو افسردم...
5 خرداد 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد