شاهدختِ من

1

تقاطع پاییز، اواسط کوچه ی مهر

1397/7/19 9:15
نویسنده : هلیا
370 بازدید
اشتراک گذاری

💝🎵فرشته ی بی همتای ما سه تا شعر رو کامل یادگرفته. اتل متل و تاب عباسی و آنا مانا. قلب و روحمو یکجا هدف میگیره وقتی با لهجه ی خاص خودش شروع میکنه به خوندن😍😘💙💎🌹💖💝

هر صبح بعد از رفتن همسرم شال و کلاه میکنه و راه میوفته و وقتی ازش میپرسم کجا میری خانومی؟ میگه: میرم سر کار خرید کنم😄😍😘

عمرمون نفسمون زندگیمون عاشقتیم. الهی همیشه شاد و سلامت و موفق باشی نازنینمون 💎💙🌹👑😍😘

🌈 پنج سال پیش در یک عصر برفی دلچسب با دوستان خوبم قرار گذاشتیم پارک توحید دور هم جمع بشیم و قهوه بنوشیم و لیلاجون واسمون فال بگیره. در حال گفت و خنده و تمسخر فالگیرمون بودیم که پدربزرگ تامارا تماس گرفت. تامارا پدربزرگ خیلی خیلی مهربون و شاد و سرزنده ای داشت. میگم داشت چون الان فوت شدن.

خلاصه از مکالمات فهمیدیم تامارا قرار بود چند بسته سبزی قرمه واسه پدربزرگش که تنها زندگی میکرد ببره و به علت عدم وقت شناسی داشت حسابی توبیخ میشد و مورد عنایت قرار میگرفت😂. آخی الهی یادش بخیر.

از پارک توحید تا ویلای پدربزرگ فقط پنج مین فاصله بود. منم با تامارا پریدم توی ماشین. به خاطر جاده ی برفی 30 مین بعد رسیدیم.

درب حیاط بزرگ که باز شد پیرمرد آنکارد و شیک و البته خشمگینی در آستانه ی بهارخواب ایستاده بود و به محض ورودمون با صدای بمش باااز هم تامارا جان رو مستفیض کرد. ما هم از خنده ریسه میرفتیم و نای حرکت نداشتیم و همین پیرمرد بیچاره رو عصبی تر میکرد.و این چنین یکی از مفرح ترین لحظات زندگیم رقم خورد 😂 😂. وقتی رفتیم توی خونه با میزی پر از انواع خوشمزه جات رو به رو شدیم که پدربزرگ چیده بود و موقع خداحافظی توی دو تا پاکت بزرگ گذاشت و بهمون داد. از اون موقع سالی یک کیلو برگه ی کیوی سهم من بود که پدربزرگ میفرستاد. خدا رحمتشون کنه. قلبش پر از مهر و مثل چشماش دریایی بود.

و من از همون اولین دیدار عاشق خونه شدم. حیاط بزرگ پر از درخت که سرما لختشون کرده بود. و باغچه هایی که بنفشه های رنگارنگ زیر چادر سفید برف می‌درخشیدند و خونه ای تمیز با دکوراسیونی تقریباً مدرن و از همه مهمتر  دربهای شیشه ای بزرگ رو به حیاط😍 تیکه ای از بهشت بود.

بعد از فوت پدربزرگ هیچکدوم از وراث به خونه برنگشتند تا جای خالی ایشون اشکشون رو در نیاره. 

تولد رزالین نازنینمون رو اونجا جشن گرفتیم و همین سر صحبت خرید و فروش خونه رو باز کرد. مرغ آمین هم آمین گفت و خونه ی پدربزرگ رو ما با تخفیف ویژه ای خریدیم و آپارتمانمون رو هم اجاره دادیم و نقل مکان کردیم.

خلاصه که چند روزه انگار روی زمین نیستم. صبح با صدای بلبل و یا کریم بیدار میشم و در طول روز از حیاط رویاییش که پر از پروانه ست لذت میبرم. از همه بیشتر به نفع دردونه ی نازدونه شد. کلی توی حیاط بازی میکنه و سر شب، بعد از دوش آبگرم شبانه ش راحت میخوابه. 

تقریباً هر عصر دوست جونام با کلی خوردنی و حرف و خنده میان خونه و من مزه ی ملس زندگی رو با تمام وجودم میچشم. این وسط گاهی تامارا غیب میشه و یه کنج خونه با چشم و روی اشکی و پف کرده پیداش میکنیم که دلش لک زده واسه ی یک لحظه حضور پدربزرگ💖

بذر بنفشه توی انبار هست. آخر هفته میکاریم. بهار که طبیعت شکفت عکس میذارم. 

🌟 تفأل زدم به هشت کتاب سهراب و خواستم به واژگانی درخشان و اختصاصی مهمونم  کنه. گفت:

"ای حیات شدید

ریشه های تو از مهلت نور آب می‌نوشند"

تسکین سردرگمی های چند روزه ام بود اما جهانی از سوالات جدید پیش رویم خلق کرد.  چه دنیای مسخره ای خواهد بود زندگی بدون مظهر آب و آتش و نور! منظورم زمان اتمام مهلت نوره.بیشتر به مجازاتی دهشتناک برای بازماندگان شبیه. جهانی خشک و سرد و تاریک!

 

پسندها (3)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد