شاهدختِ من

یادنگاری از چل تکه ی هزار رنگ سال

1398/8/15 15:05
نویسنده : هلیا
598 بازدید
اشتراک گذاری

هنوز عادی نشده وقتی صدام میزنی "مامانی"! هر بار که میگی باید قربون صدقه ت برم و چندتا بوسه به لپای نازت هدیه کنم. جون دلمی وروجک😍💖

🍂🍁پاییز امسال خیلی به من چسبید. برای اولین بار خوشمزه جات تدارک دیدم. کلاً به جمع آوری آذوقه علاقه ای ندارم😉 اما امسال برای سرگرمی خوب بود. شور گل کلم، رب انار ترش و شیرین، رب گوجه، کنسرو پوره ی کدو تنبل، مربای به و مربای هویج، ترشی و کنسرو ذرت و ترشی مخلوط و ترشی بادمجان شکم پر، زیتون پرورده، خلال و سبزیجات خشک درستیدم. دلم میخواد ترخینه واسه شبای سرد زمستون بذارم اما هنوز فرصت نشده.

شما هم خیلی به من کمک کردی نازنین بانوی من. اگه دستم بند بود و وسیله ای رو لازم داشتم فوراً به دادم میرسیدی😘😍

🎊بالاخره یه مهد باب میلم واست پیدا شد عزیزکم. این مهد کانون قرآنیه و مسئول مهد به زبان فرانسه مسلطه. خدا رو شکر خیالم راحت شد😍🗼

اصلاً دلتنگی نکردی اما من دلم گرفت از نبودنت. گریه هم کردم و بابایی قول بستنی مورد علاقم بستنی منصور رو داد که شاد شم😄. آخر وقت هم اومدیم دنبالت با گریه از مهد جدا شدی!

شما و لیدی بگی بعد از مهد. خسته اما شاد💖💝😍😘

 

 جمعه ی قبل بد حال شدی گلم. گلو درد داشتی. همیشه با رسیدگی های خودم یک روزه خوبه خوب میشی. اما اینبار اصرار و گریه که منو ببرید پیش خانم دکتر! بخاطر دلت بردیمت درمانگاه😐 از شانس خوبت خانم دکتر خوشگل و خوش اخلاقی هم شیفت بود و شما هم حسابی دلبری کردی😍😘

جمعه ی بعدش. جاده ی امام زاده اسحاق ع.

شاد باشی و آرام نفسم 😍😘💖💝

* من اصلاً آشپزی بلد نبودم و انجام نمیدادم. چندباری توی خوابگاه دست به کار شدم و انصافاً عالی شد. بعد از ازدواج رابطه ی منو آشپزی بدتر و بدتر شد. انگار منو آشپزخونه طلسم شده باشیم! نمیتونستم حتی نزدیکش بشم. البته چندبار دست به کار شدم و همون چند دفعه دستپختم عالی بود اما همسری نخورد چون همون روز مادرشون براش غذا برده بود محل کار و سیر بود. تا اینکه همسری گفت مادرشون پیشنهاد داده غذا درست کنه و از سر کار برمیگرده بگیره بیاره خونه بخوریم. و این شد که کلاً آشپزخونه م پلمپ شد و من همش خواب بودم! مامانم میگفت به کسی نگی که چشم میخوری بابت این مادرشوهر خوب.

خلاصه یک نیمه شب سرد زمستانی که همه ی شهر خواب بودند خیلی اتفاقی با وبلاگ آشپزی شف طیبه آشنا شدم. انگار یه جرقه نه یه انفجار رخ داد! پا شدم با دستورش کلوچه پختم و از اون روز طلسم منو آشپزی شکست! آروم آروم شدم شیرینی پز و آشپز حرفه ای و خلاق. هیچ وقت واسش کامنت ندادم اما هر وقت یاد گذشته میوفتم توی دلم میگم خدا یارت باشه عزیز!🌻🌻🌻🌻

** و اما بالاخره فرصت شد راجع به بلاگی که ماهها قبل بعضی از شما اشاره کردید نظر بدم! خانمی هست که همسرش دوباره ازدواج کرده و این خانم از مزایای تعدد زوجات صحبت میکنه و این عمل رو تبلیغ میکنه.

اول اینکه اصلاً عجیب نیست! دوم اینکه اهمیت ندید. خیلی ها از  چکش کاری اعصاب و روان دیگران انرژی میگیرن. این خانم دردش رو با وب نگاری به اشتراک گذاشت و زخمش رو با رنجاندن خوانندگان وبلاگش کنترل کرد و حالا مثل یک موجود زخمی و خطرناکه.

دردهای اینچنینی که آبرو و حیثیت و حریم شخصی رو مورد حمله قرار میدن واقعاً خطرناکن! چون فرد زخمی فقط با دیدن زخم دیگران آروم میشه و میتونه درد خودش رو کنترل و تحمل کنه.

اصلاً این خانم جای بحث نداره. هر وقت رفتید بلاگش فقط بخندید. خنده خنده خنده.

اونهایی که منو میشناسن میدونن من آدم سختگیر و حسودی نیستم. یعنی اگه همسرم فرد دیگه ای رو بخواد خب بخواد! پایه های زندگی من بر مبنای توانایی های خودم استواره نه هیچکس دیگه. پس نظرم از احساسات زنانه نشئت نگرفته. شاید خیلی سمبولیک به نظر بیاد اما اونی که یه دونه ست خدا ست و لا غیر😊.

*** بالاخره به طور جدی به کاهش وزن فکر کردم. رژیم "کدو سبز خام با پوست" گرفتم. چربی سوزیش عالیه. این ده روزه نتیجه داده. سایز کم کردم. وزن نکشیدم اما فکر کنم الان اضافه وزنم بیشتر از چهار کیلو نباشه که تا آخر پاییز به صفر میرسونمش😎.

_________________________________________

اگر همانی باشی که باید باشی،

با لقمه ای نان و پنیر و چای رنگ پریده ی صبح،

جهانی را بر سر انگشت میچرخانی!
البته اگر خدا بخواهد.

اسماء (هلیا) دگلی 

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد