پاییز برفی
دختر خوشکل من الان خوابه و مامی فرصت وب نگاری یافته.
دوشنبه واکسن دوماهگیتو زدیم.منو بابایی رسماً خودمونو کشتیم که کمتر درد بکشی و گریه نکنی
اولین برف زندگیتو دیشب از تراس بهت نشون دادم با چشمای گرد و متعجب تماشا میکردی.قربون نگاه نافذت برم.بابایی یه قطعه زمین کوچولو بغل کارگاهش داره که اسفند ماه 6 اسله درخت واست توش کاشتیم که باهات بزرگ بشن.لیمو ترش,گردو,گیلاس,آلوچه,انجیر, شاهتوت و بوته ی توت فرنگی.امیدوارم از این سرما جون سالم به در ببرن.بابایی هنرمندت اونجا یه مجسمه ی برفی واست درست کرده.پیرار سال با برف چهره ی منو ساخت
با اومدنت تفریحات و گشت و گذار و خوابمون به نصف رسیده اما اینقدر بودنت شیرینه که خستگی حس نمیکنیم
.حسابی بهت میرسم نمیذارم حتی گریه کنی.اما چند شبه گریه و بیتابی داری. و بالاخره فهمیدیم رز طلایی ما نصف شبی دلش بازی و توجه میخواد.بابایی هم که منتظره یه اخم کنی نازتو بخره.نصف شبا باهات بازی میکنه شمام خنده های دلبرانه تحویلش میدی و با عبارات نامفهوم باهاش حرف میزنی.فرصتی هم برای من پیدا میشه که از خستگی بیهوش بشم
.
وزن گیریت عالیه. دکترت هم خیلی راضی بود.قدت هم خیلی خوب رشد میکنه.مرکز بهداشت هم بردمت اکی بودی. خلاصه که دختر تپلوی خوشکل من
یا امام زاده نستله و مولفیکس داری بیدار میشی
. شیفت کاریم شروع شد.الان میام بوس بوسیت میکنم


پاییز برفی
