یه تجربه ی جالب
دیروز یه تجربه ی جالب داشتم. عمه جون ماریای شما دستیار کارگردان تله فیلمی بود و برای یک نقش محدود با دو پلان کوتاه ازم خواست وقت بذارم. حالا من مونده بودم چی بپوشم! خصوصاً که باید پوشیده میرفتم.منم فقط یه دونه مانتوی جلو بسته داشتم که اونم آستینش کوتاه بود.خلاصه به کمک چادر ملی حجاب گرفتمو رفتم. واقعاً بازیگری چقدر انرژی و علاقه میخواد. آقای کارگردان یک پلان دیگه اضافه کرد و در مجموع سه پلان در قالب زنی که مشکلات خانوادگی داره داشتم. تا قبلش با ماریا جون میگفتیم و میخندیدیم اما گریم غمبار و لباسام یهو افسردم کرد. کارگردان معتقد بود چهره ی من زیادی بشاش و آرومه و نمیدونست من شب تا صبح بخاطر دخترگلی بیدار بودم و هر لحظه امکان داره ...









