شاهدختِ من

[ جمعه 30 / 7 / 1395 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
فیلمنامه‌نویسی

بهترم خیلی بهتر.ممنون از همتون.

دعا کردن برای آرامش همه ی کودکان و صد بار الا به ذکر الله تطمءن القلوب عالی بودن و یک موسیقی مدیتیشن به نام ملودی کاینات. 

چند ماهی بود که راجبه متدهای فیلمنامه‌نویسی و اصطلاحاتش تحقیق میکردم.تا اینکه دو هفته پیش اولین فیلمنامه ی کاملم به اتمام رسید.البته یک سه گانه ست در سه ژانر وحشت،اجتماعی و کمدی. این رو برای تمرین و دستگرمی نوشتم.چون هدف اصلیم نگارش یه فیلمنامه ی جامع و بی نقص با موضوعیت مدافعان حرمه. اما این سه فیلمنامه ی کوتاه خوب و جدید بودند و برای ثبتش در بانک فیلمنامه ی خانه ی سینما اقدام کردم و سریع پذیرفته شد. دوستشون دارم. 

فروش ویژه ی کتاب در طرح تابستانه شروع شده.تخفیفات خوبی خورده.تا زمانش به اتمام نرسیده اقدام کنید.

پی نوشت:هیچ کدام از کتابهای خودم در این طرح نیست.چون تقریباً تمامش اینترنتی به فروش رسیده و چیزی از تیراژ اول باقی نمونده و تصمیم به تمدید تیراژ هم ندارم.

غم نوشت: یک کتابفروشی دیگه تعطیل شده یا سر جاش نیست! چند روزیه بجاش لوستر به فروش میرسه. کاش قبل از تامین نور خونه هامون به فکر روشنایی ذهنمون باشیم.کتاب ذهن رو قوی میکنه. و حالا هر چی میخوای از ذهن قوی بخواه تا تو رو بهش برسونه. کتاب خاصی رو معرفی نمیکنم. هر چی به دستتون رسید بخونید. بگذارید عشقش جوونه بزنه و در کالبدتون رشد کنه. و بعد ببینید این اکسیر جادویی چه ها که نمیکنه. از کتب کم قطر و از گونه ی مورد علاقتون شروع کنید.

همراهان خوب لطفاً برای تم تولد و جشن تاتی ایده بدید.ایده های نو.و باز هم لطفاً سیندرلا نباشه! سپاس

[ سه شنبه 23 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
روح مجروح

حالم خوب نیست.این چند روزه فشار عصبی و عاطفی داغونم کرده.دارم مریض میشم.کاملاً حس میکنم حالم داره بدتر میشه.من آدمی ام که اتفاقات اطرافم روی روح و روانم تاثیر مستقیم داره.نمیتونم راحت از کنارشون بگذرم.

شهادت محسن حججی خیلی ناراحتم کرد.نگاهش،همسرش، بچه ش!

چند بار خواستم براش چیزی بنویسم اما دستم که به قلم میرفت اشکم زودتر از گرافیت روی کاغذ مینشست.

دیشب حین اینستاگردی پستی از مهدویکیا دیدم. آتیشم زد.از این حجمه ی بی خردی و رذالت عقم گرفت. کلاً از هر چیزی نامشروعش بیشتر به مذاقش این بیوجدان خوش میاد حتی کلمات.ژن متعغن. 

و در نهایت کلیپ کوتاهی از شکنجه ی یک کودک میانماری با شوکر برقی دیوونم کرد. فقط نوشته بود میانمار نمیدونستم کلیپ حاوی چیه. گوشی رو پرت کردمو سرمو بین دستام فشار دادم.بیشتر از دوازده ساعته هر کاری میکنم اون صحنه از جلو چشمام کنار نمیره.از گروه تلگرامی چندتا کلیپ و موسیقی و متن شاد و آرامش بخش واسم رسیده اما حالم عوض نمیشه.کاش میتونستم یه کاری بکنم.کاش اونجا بودم نجاتش میدادم و شکنجه گر رو آتیش می زدم.کاش میتونستم این دنیا رو کن فیکون کنم.کاش اینقدر سنسورهام حساس نبود.کاش اینقدر قدرت همدردی نداشتم وقتی هیچ کاری از دستم برنمیاد.

کاش...

[ 22 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
روال عادی و ملس

عشقم یاد گرفته مامیشو بغل میکنه میبوسه. دلم میخواد بمیرم واست. چه خوبه بودنت.چه خوبه هستی.بدون دلبری هم من دیوونتم. قبل از رز بانو از خدا عمر بالای هفتاد سال میخواستم اما حالا دلم میخواد بیشتر از صد سال پا به پات زنده باشم.صندوقچه ی اسرار و تکیه گاه محکمت باشم.با دوستانت دوست و با دشمنانت دشمنی سرسخت و غیرقابل کنترل میباشم. عینکمحبت

خبر خوب اینکه سالومه جونم بارداره. اونم دو قلو ای جووونم. یه دخملی و یه پسملی.جناب آراد خان از شرایط راضی نیست! مراتب اعتراضش به اوضاع پیرامون رو با کامنتی به من رسونده. قربونت برم پسر باهوشم.دیشب که توی گروه تلگرامی مطرحش کردم همه شوک شدن.البته من شش ماهه خبر دارم.یک ماه دیگه به دنیا میان.به سلامتی و شادی عزیزترین دوست.

 تامارا جونم اومده رشت و باز دورهمی.عاشق محافل زنانه ام.بچه هامون بازی میکنن.یه پرستار بچه ی مهربون هم استخدام میکنیم که حواسشون به نی نی هامون باشه.و از کنار هم بودن لذت میبریم. 

توی کامنتها یه سوال زیاد تکرار میشه.خصوصی جواب دادم اما اینجا هم مطرحش میکنم.

رزالین کوچولوی نازنین رو با چی تغذیه میکنید؟

هر کودکی سیستم خاص خودشو داره.بنابر وراثت،چگونگی گذران ایام بارداری،بیماریهای بدو تولد و...پس نمیشه نسخه ی یکسانی پیچید.برخلاف نظر پزشکان من از هفته ی اول به عشقم عسل دادم و برای هیچکس تجویز یا توصیه نمیکنم. و غذا هم خیلی زود شروع کردم.خیلی زودتر از شش ماهگی.رزگلی سرلاک نخورد و بیشتر غذاهای گرم دوست داره منم خودم واسش میپزم.در ضمن من به طب پیامبران خیلی خوب واقفم و غذا رو از حیث دارویی واسه رز بانو در نظر میگیرم نه شکم پر کنی.

و اما عکس آتلیه ی دندونی رزبانو که جریانی شد واسه خودش.سه تا آتلیه تماس گرفتم تم دندونی نداشتن.بالاخره یه آتلیه بنام پاک! داشت.با توافق هر دومون زمانی تعیین شد بریم و دکور دندونی رو ببینیم.بابایی در تایم کاری اومدن و در گرمای طاقت فرسای عصر مردادی رفتیم.خب کو دکور؟ الان میچینید؟ نه شما شمارتونو بگذارید شب از طریق تلگرام عکسشو براتون میفرستیمسکوت. میخواستم بگم لال بودی پشت گوشی نگفتی؟حتمن باید ما رو میکشیدی اینجا درصورتیکه تلفنی گفتی تم رو میچینیم بیاید ببینید و انتخاب کنید؟البته مودبانه مفهومش کردمو عذرخواهی کرد .شب هم عکسها رو نفرستادن و روز بعد نزدیک ظهر فرستادن.از دو خصیصه ی بدقولی و آن تایم نبودن متنفرم. فکر میکردن من باز تماس میگیرم و درخواست میکنم عکس دکورها رو بفرستین آخه همه ی عکاسها مُردن و آتلیه ها آتیش گرفتن فقط شما موندید! فردا صبحش وقتی دیدم پیغامی از آتلیه پاک ندارم منتظر نموندم و فوراً با جای دیگه ای بنام گیلان عرش هماهنگ کردم.اما باز هم دکور بی دکور! عکاس اصرار داشت بگذارید من پرتره بگیرم!خنده آقا من پرتره نمیخوام تم دندونی میخوام. و باز هم اصرار و التماسِ عکاس و یهو من جوش آوردمعصبانی. اینجا بود که بابایی به دادم رسید و یه آتلیه ی خوب پیدا کرد. مشتری مدار و مرتب و شیک و سرشار از انرژی خوب به نام سیب سبز. بعدن فهمیدم کلاً این آتلیه به خوشرویی و کار خوب معروفن.با عصبانیت وارد شدم اما چند لحظه بعد خندان بودم.

روی تابلوی توی عکس رو منو بابایی واست یادگاری نوشتیم.



آقاجون و مامانجون عکستو خیلی دوست داشتن و گذاشتن پروفایلشون. 

لیست هدیه هات ادامه ی مطلب. با توجه به همین لیست، دعوتی های جشن تاتی و جشن تولدتم مشخص شد و تونستم تدارکات رو برنامه‌ریزی کنم.خصوصاً تولدت که یه مراسم کامل و شام دهی مفصل داریم و از الان دارم خورده کاریها رو انجام میدم. ارکستر و سالن جشن و آرایشگاه هم هدیه ی هنگامه جونه و اکی شدن.به عبارت بهتر بار اصلی از شونه هام برداشته شد.

دیشب خونه ی مادر جون بودیم. به مراد دلت رسیدی و عمه جوناتو دیدی.موقع برگشتن از پنجره ماشین خودتو مینداختی بیرون که پیش مادر جون بمونی. با مکافات برگشتیم خونه.توی مسیر هم گریه و بدخلقی داشتی. 

بعد نوشت:خانومی لیست هدیه هات به چک نویس منتقل شد. 

شاد باشی عشقم بوس

[ جمعه 20 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
شادی مادرانه

باورم نمیشه! امروز جلوی تی وی نشستی و برنامه کودک دیدی عشق من.منم با خیال راحت وقتم به رسیدگی به امور خونه و کارهای شخصیم گذشت. فقط مادری که یه کوچولوی شیطون و وابسته داره میتونه درکم کنه.این لحظات باید ثبت بشه. به امید تکرّر. فسنجون جاافتاده ای گذاشتم.عود دلخواهمو روشن کردم. شب هم چراغها رو خاموش کردمو چندتا وارمر روشن کردم.تا وقتی خونه کاملاً تمیز و مرتب نشده عود روشن نمیکنم.و الان حس خوب موج میزنه.بابایی گلی هم عاشق این مدل فضاهاست. سبک و روحانی.خلاصه انرژی های منفی رو خالی کردمو مثبتها رو دعوت کردم.

میوه مورد علاقم انجیره و به همون نسبت از خشکش بدم میاد.اما انجیر تر واااااای عاشقشم. دوران بارداری هم هر روز هوس میکردم بطوری که یه شب خواب دیدم روی تپه ی سرسبزی دراز کشیدم.شب بود و من به خودم میگفتم کاش الان که خوابم کلی انجیر بخورم.یهو یه درخت وارونه ی انجیر توی آسمون پیدا شد.ریشه هاش بالا بود و برگهاش پایین.سر و ته.آویزون.و خیلی بزرگ بطوری که شاخ و برگش کل آسمون رو پر کرده بود.یهو کلی انجیر سیاه رسیده ازش ریخت منم تند تند جمع میکردمو میخوردم. یهو به خودم گفتم من که از صاحبش اجازه نگرفتم حروم نباشه. یه نفر با ادا گفت حلاله بخور.یجوری که انگار میخواست بگه بخور بابا. بعد از اون در طول بارداری ویار انجیر نیومد سراغم.و اما بابایی گلی امروز که اومد خونه اینگونه شادانم کرد.

الان این عکسو دیدم خاطره ی بامزه ای یادم اومد.گذاشتمت روی کاپوت ماشین روسریمو مرتب کنم یهو بابایی با سرعت از بغلم دوید و گفت چرا مواظبش نیستی! سرمو بلند کردم دیدم روی سقف ماشینی.بابایی میخواست بگیردت شمام چهاردستوپا روی سقف اینور و اونور میرفتی.از خنده روده بر شدم. 

وای چقدر عمه جوناتو صدا میزنی.بیشتر از ده بار عمه عمه و فقط یک یا دوبار مامیسکوت! اصولا وقت تقسیم اقبال بنده خواب بودم.

خلاصه عشقم بینهایت دوست دارم و بهترینها رو برات آرزو دارم دختر باهوش و تخس و لجباز و مغرور و دوست داشتنی و خوشکل و نازنازی و مهربون منمحبت

[ دوشنبه 16 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
پست گذاری با چشمان بسته

* چشمام خسته و خوابالودن اما خوابم نمیاد.هر وقت ذهنم درگیر باشه اینجوری میشم. و الان همه ی فکرم مونده پیش جشنواره ی ادبی جلال آل احمد که فراخوانش واسم ایمیل شده. از طرفی هم واژه ها هجوم میارن و گلدختری نمیذاره بنویسم و این مغزمو چنگ میزنه.بعضی وقتها اونقدر عمیق که حس میکنم مغزم شده خمیر پیراشکی! عادت دارم روی کاغذ و حتماً با مدادهای بازیافتی از روزنامه باطله بنویسم.حس عجیبی دارن این مدادها.انگار میفهمن و از لایه های ذهنم باخبرن.مدادهای آگاه! انگار از چرخه ی تناسخ رد شدن. مدادهای کامل! و بدبیاری یعنی مدادم تموم شده. بابایی گلی هم چندتا نوشت افزاری رفته اما پیدا نکرده.

** پسر کوچولوی ما به دنیا اومده دلم میخواد بخورمش تپل خان رو.خدا رو شکر هنگامه جون هم حالش خوبه. براش پلاک طلای اسمشو خریدم.رایمند عزیزم جون دلم.اسمش پیشنهاد من بود و خوشحالم مقبول واقع شد.

*** از سری خاطرات سفر اینکه تا قبل از رفتنمون شما چهار دستو پا نمیرفتی منم احتمال میدادم از اون دست نی نی هایی باشی که یهو راه میرن.اما به محض ورود به شیراز، آقاجون بهت گفتن بیا بابا بیا پیش من.شمام وسط سالن نشسته بودی.خنده ی دلبرانه ای کردی و رفتی سمت ایشون! منم شادی کنان پریدمو بوسه بارونت کردم.مثل اینکه منتظر بودی آقاجون بگن.

اگه چیزی ازت دور باشه بخودت زحمت خم شدن نمیدی.با انگشتای پات میکشی جلو.حتی با انگشتای پات نیشگون میگیری.شیطونیهات چند برابر شده. کلی وسیله خراب کردی و شکوندی.البته بعد هم اجزاء داخلیشون رو وارسی میکنی. مدتیه بعد از سفر ناخوشم. میای پیشم و میگی مامی آآآ.یعنی مامان آخ شدی؟ای جون دلم. راستی صبح که بیدار میشی بعد از اینکه بوسیدمت شمام واسم بوسه میفرستی.لبریز میشم از این حرکتت الهی قربونت برم. اینم بگم که با اون دوتا مروارید کوچولوت گازم میگیری!کشیدن مو و چنگ گرفتن که بماند. به آینه هم میگی آینَی. شیء مورد علاقت. واسه عروسکات اسم گذاشتم.پارچه ای ها رو با اسم میشناسی.السا رو از همه بیشتر دوست داری.وقتی میگم یکیشون رو بیار همیشه اونو انتخاب میکنی و اگه بگم السا رو بیار بازی کنیم با ذوق میاریش.چندتا پیام بازرگانی هست عاشقشونی هر جا باشی خودتو میرسونی به تی وی. 

**** جمعه با هر یازده دوسته خوبم دورهمی داشتیم.ولوله ای شده بود توی ویلا.خییییلی خوش گذشت خیلی خیلی.زنده شدم.سوغاتی هاشونم دادم.وای که چقدر خندیدیم.

*****  یه پست دیگه از دندونیت بهت بدهکارم.عکس آتلیه دندونیت حاضر بشه و لیست هدیه هات

بینهایت دوست داریم دختر بیهمتای ما.رز بانوی بینظیرممحبت

[ 15 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
خوشا شیراز و وصف بی مثالش

سلام به همه ی دوستان ِ دوست.ممنونم از همتون.بالاخره ما برگشتیم.ردپای مهرتون رو در اسرع وقت دنبال میکنمو بهتون سر میزنم.محبت

دیشب برگشتیم رشت و الان خونه ی خودمونیم عزیزم.سفر خوبی بود.هر روز به گشت و گذار در یکی از مکانهای تاریخی و تفریحی شیراز گذشت اما باز هم وقت کم آوردیم و جاهای دیگه ای از ملک سلیمان موند که فرصت نشد ببینیم. آقاجون بخاطر کارشون مجبور شدن به همراه مامانجون برگردن لار و ما سه تایی موندیم و اون خونه ی دوست داشتنی. راستی تولد حضرت معصومه س و روز دخترِ خیلی گذشته مبارکت باشه گلدخترناز و بینظیرم.همون روز بابایی بهت هدیه دادن و رفتیم زیارت شاهچراغ.

زندان کریمخانی 

تخت جمشید 

پاسارگاد 

​​​​​​

حافظیه 

عکاسخانه ی قجری. با این لباس مثل ماه شدی رزطلایی من.کارکنان آتلیه چندتا خانم بودن. وقتی از پرو بیرون اومدی کلی جیغ زدن و بوسیدنت و انداختنت هوا.هزار ماشاءالله بهت عشق من. 

سعدیه

باغ ار​​م

موزه ی تاریخ طبیعی.به نظر من موزه ی همدان در بخش حشره شناسی غنی تر بود و در باقی بخشها موزه ی شیراز.در کل تلفیق این دو موزه یه مجموعه ی تقریباً کامل میتونه باشه. 

​​

اینم قوچ چابک لاری.البته نسلش مثل شیر بیشه لاری و مار افعی بزرگ لاری (اژدهای لاری)منقرض شده.

گردش در بخش ژوراسیک بوس

و اما بخشی که من عاشقش شدم.رادیو و گرامافون و پروژکتور و دوربین های قدیمی. فوق العاده انرژیک.همهمه ی تاریخِ صدا و تصویر و مردگان سالهای دور.

این دوربین آستین دار زیسته از سال 1330منو مجذوب خودش کرد. یعنی چه کسانی جلوی لنزش ژست گرفتنو در تاریخ ثبت شدن؟  و حالا بزرگ خاندانِ دنیای تصویر، در کادر دوربین گوشیه ی منه. با اجازه پدر جان.چیلیک! 

[ دوشنبه 9 / 5 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
دهمین ماهگرد شاهدختم

عشق مامان دختر ناز و باهوشم دهمین ماهگردت مبارک زندگی من.کلی عکسو حرف دارم اما فعلاً وقت ندارم ثبتشون کنم.ما خونه ی آقاجونیم در شیراز با صفا. آقاجون واست کیک گرفتن و غذا از بیرون سفارش دادن و مامان جون هم عروسک و دو دست لباس خوشکل بهت هدیه دادن و دورهم دهمین ماهگردتو شاد بودیم. ممنونیم.جای دایی جون دانیال عزیزم و بابایی گلی خالی بود.الهی همیشه شاد و موفق و سلامت و مهربون باشی.آمین 

[ شنبه 31 / 4 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
happy first tooth :)

چند روز پیش اولین دندونت جوونه زد رز طلایی منقلب

اینم از رد دندونهای رز بیهمتای ما روی شکلات قلب

ابتدا تصمیم داشتم رشت واست یه جشن دندونی پرفکت بگیرم اما مقارن شد با خریدن یه خونه ی عالی در شیراز توسط آقاجون. نظرمون عوض شد و قرار گذاشتیم جشن دندونیتو در حافظیه ی شیراز و طی یک دورهمی ادیبانه برگزار کنیم.این محافل با روحیه ی هممون سازگار تره. آقاجون و مامانجون واست آش دندونی پختن و اقوام و آشنایان در لار میل کردند.دستشون درد نکنه ممنونیم . اتیکت روی ظرف رو منو دایی دانیال طراحی کردیم.همه دوستش داشتیم  خصوصاً قسمت پرنسس رزالین. آخه کلمه ی پرنسس بینهایت برازنده ی نام و چهره ی گلدخترمونهقلب

منو بابایی هم کمی هله هوله تدارک دیدیم برای اقوام پدری،  همسایه ها و دوستای نازنینم.واسه خانوم کوچولوها یه عروسک باربی و آقا پسرها هم یه ماشین در نظر گرفتیم. 

خانم رز امیدوارم این مرواریدای کوچولو همیشه سالم و سفید بمونن.باهاش خوشمزه ترین و بهترین غذاها رو بجوی و نوش جان کنی. قربونت برم دختر بینظیرم.

[ شنبه 17 / 4 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
یه شب خوب؟ نه! خیلییییییی خوب :)

 امشب با دوست خوبم صاحبه جون و همسرش که دوست و همکار باباییه و پسر شیرین و باهوشش آقا پارسا، دورهمی داشتیم.نفهمیدم زمان چجوری گذشت و ساعت سه ی صبح شد! خیلی خندیدیم و عالی بود.ایشون چند دوره ست ایام انتخابات بعنوان ناظر صندوق رای انتخاب میشه و خاطرات بامزه و جالبی واسه تعریف کردن داشت.صاحبه جون خانم تحصیلکرده و بی عقده ایه. راحت باهم مچ شدیم و این دیدار رو خودمون خانمها برنامه ریزی کردیم.

ماشاءالله پارسا واژه های انگلیسی زیادی بلد بود و کاملاً سلیس و منطقی صحبت میکرد.مبادی ادب و مرتب و منظم! خداحفظش کنه.

و از همه مهمتر به شمام حسابی خوش گذشت رز طلایی من. عشقم دخترک باهوشم.رز زیبای منقلب

ورود آقایان به ادامه ی مطلب ممنوع!


ادامه مطلب
[ جمعه 16 / 4 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
همون همیشگی نه بیشتر نه کمتر

باورم نمیشه! نرفتم! آیین رونمایی از کتاب "یادگار ماندگار" منظورمه. تا آخرین لحظه  چندبار  پیامک دعوت واسم اومد و من هربار با شنیدن منادیِ لرزان گوشیم فقط اعصابم از کرخی خودم مچاله شد. اقایان دولت آبادی، ابتهاج،ابراهیمی دینانی، احمد احمدی،اصغر دادبه،بهاءالدین خرمشاهی،موسوی گرمارودی ، آیدین آغداشلو و... بزرگان دیگه ای که من از دیدارشون محروم شدم. دلم میخواست بازه ی زمانی اندکی میجستم و با فیلسوف دینانی همصحبت میشدم.اما نشد. حتی لباس پوشیدم. کیفمو آماده کردم.بلیط رزرو کردم! نمیدونم چرا نشد! انگار یکی منو میکشید.میخم کرده بود به خونه.

خودمو سرگرم آشپزی کردم. مادرجونت یه نوع خوراک مرغ با غوره بهم یاد داد.منم رسپیشو عوض کردم و یه شام فوق‌العاده از آب در اومد.خیلی خوشمزه‌تر شد. همسری جان رو حسابی مشعوف و متشکر کرد. خورشت مرغ و غوره.

یه خواب عجیب دیدم.بعد از تولد رزالین اونقدر خسته و بدحالم که معمولا خوابهام یادم نمیمونه.اینبار تقریباً یادم موند.یه باغ گل بود که... 

[ سه شنبه 13 / 4 / 1396 ] [ ] [ هلیا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد