شاهدختِ من

1

دهمین ماهگرد شاهدختم

عشق مامان دختر ناز و باهوشم دهمین ماهگردت مبارک زندگی من.کلی عکسو حرف دارم اما فعلاً وقت ندارم ثبتشون کنم.ما خونه ی آقاجونیم در شیراز با صفا. آقاجون واست کیک گرفتن و غذا از بیرون سفارش دادن و مامان جون هم عروسک و دو دست لباس خوشکل بهت هدیه دادن و دورهم دهمین ماهگردتو شاد بودیم. ممنونیم.جای دایی جون دانیال عزیزم و بابایی گلی خالی بود.الهی همیشه شاد و موفق و سلامت و مهربون باشی.آمین  ...
31 تير 1396

happy first tooth :)

چند روز پیش اولین دندونت جوونه زد رز طلایی من اینم از رد دندونهای رز بیهمتای ما روی شکلات  ابتدا تصمیم داشتم رشت واست یه جشن  دندونی پرفکت بگیرم اما مقارن شد با خریدن یه خونه ی عالی در شیراز توسط آقاجون. نظرمون عوض شد و قرار گذاشتیم جشن دندونیتو در حافظیه ی شیراز و طی یک دورهمی ادیبانه برگزار کنیم.این محافل با روحیه ی هممون سازگار تره. آقاجون و مامانجون واست آش دندونی پختن و اقوام و آشنایان در لار میل کردند.دستشون درد نکنه ممنونیم . اتیکت روی ظرف رو منو دایی دانیال طراحی کردیم.همه دوستش داشتیم  خصوصاً قسمت پرنسس رزالین. آخه کلمه ی پرنسس بینهایت برازنده ی نام و چهره ی گلدخترمونه منو بابایی هم کمی هله هوله ...
17 تير 1396

یه شب خوب؟ نه! خیلییییییی خوب :)

 امشب با دوست خوبم صاحبه جون و همسرش که دوست و همکار باباییه و پسر شیرین و باهوشش آقا پارسا، دورهمی داشتیم.نفهمیدم زمان چجوری گذشت و ساعت سه ی صبح شد! خیلی خندیدیم و عالی بود.ایشون چند دوره ست ایام انتخابات بعنوان ناظر صندوق رای انتخاب میشه و خاطرات بامزه و جالبی واسه تعریف کردن داشت.صاحبه جون خانم تحصیلکرده و بی عقده ایه. راحت باهم مچ شدیم و این دیدار رو خودمون خانمها برنامه ریزی کردیم. ماشاءالله پارسا واژه های انگلیسی زیادی بلد بود و کاملاً سلیس و منطقی صحبت میکرد.مبادی ادب و مرتب و منظم! خداحفظش کنه. و از همه مهمتر به شمام حسابی خوش گذشت رز طلایی من. عشقم دخترک باهوشم.رز زیبای من ورود آقایان به ادامه ی مطلب ممنوع! از اونجایی ...
16 تير 1396

همون همیشگی نه بیشتر نه کمتر

باورم نمیشه! نرفتم! آیین رونمایی از کتاب "یادگار ماندگار" منظورمه. تا آخرین لحظه  چندبار  پیامک دعوت واسم اومد و من هربار با شنیدن منادیِ لرزان گوشیم فقط اعصابم از کرخی خودم مچاله شد. اقایان دولت آبادی، ابتهاج،ابراهیمی دینانی، احمد احمدی،اصغر دادبه،بهاءالدین خرمشاهی،موسوی گرمارودی ، آیدین آغداشلو و... بزرگان دیگه ای که من از دیدارشون محروم شدم. دلم میخواست بازه ی زمانی اندکی میجستم و با فیلسوف دینانی همصحبت میشدم.اما نشد. حتی لباس پوشیدم. کیفمو آماده کردم.بلیط رزرو کردم! نمیدونم چرا نشد! انگار یکی منو میکشید.میخم کرده بود به خونه. خودمو سرگرم آشپزی کردم. مادرجونت یه نوع خوراک مرغ با غوره بهم یاد داد.منم رسپیشو عوض کردم...
13 تير 1396

تراویدن احساس, هنگامه ی روییدن صبح

مشغولم.امروز باید جمعبندی شده و کامل تحویل بدم.احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه کار دارم.وقتی بیداری نمیذاری. مجبورم به ثانیه های خوابت متوسل بشم. از آپشنهای کدبانوییم بگم که یه پارچه ی خوشکل هم گرفتم یه مانتوی گشاد و خنک تابستونی بدوزم.الگوش رو در آوردمو بُرش هم دادم اما نمیتونم بدوزمش! از صدای چرخ خیاطی بدت میاد و گریه میکنی.وقتی هم که خوابی این صدا سریعاً بیدارت میکنه.  الان همسری جانم و گلدختری خوابن. چه خوشی عظیمیه داشتنشون.یه جور آرامشه یا خیال راحت.با نگاه قورتشون میدم.خدایا شکرت. زمینهای مازندرانمو سپردم برای فروش.مشتری داره اما دست به نقد نیست.پول نقد توی بازار شده مثل طلای ناب.چه وضع اسفناکیه. راستی رز طلایی من وقتی تشنه ...
11 تير 1396

یاران جان، آرام جان

از سوپرایزهای لذت‌بخش دوستان فرهیخته ام اینه که میان شمال و به خیابونمون که میرسن تماس میگیرن بیا ما سر بن بست منتظرتیم. منم با چنان سرعتی خودمو گلدختری رو حاضر میکنم و خونه رو محض احتیاط مرتب میکنم و خودمو به یاران میرسونم که بیشتر به تله پورت شبیه! مثل همیشه از حضورشون غرق شادی میشم.الان فصل مسافرته و من هر لحظه امکان داره مسافری داشته باشم که بودنشو بهم هدیه میده.  با هم از سیاست گفتیم،  از کتابهای جدید و خوب،  از خاطرات چشمک زن درگذشته و آینده ی جامع الاسرار.  چندجا ناظر و ناقد کیفی شعر هستم. در کمال نامردی چندتا بلغورجات از خودشاعرپنداران خوندمو بسی خندیدیم. چند کلمه ردیف میکنن که به نثر شبیه نه شعر و میگن...
9 تير 1396

میرزا نویسی از همه جا

یکی از سرگرمیهات کسپر بازیه! یه پارچه سفید میندازم رو سرت و شمام تقلا میکنی بیای بیرون.تمام مدت جیغ میزنی و میخندی.و البته اگه کمی طول بکشه و نتونی بیای بیرون غر میزنی. قربون روح کوچولوم برم الهی عشقم.کسپر مامان . اینشتاین مامی.خانوم کوچولوی من خیلی باهوشه.جدیدن حموم و بطری آب رو نگاه میکنی میگی آبه.پریشب هم وقتی داشتیم با هنگامه جون عکسهای همون شب رو میدیدم اشاره کردی گفتی عکش عکش.و البته بعدشم گوشی رو گرفتی پرت کردی تفریح در زمینهای شما و بابایی که از چند نسل قبل به جا موندن      دیشب هانیه جون یه جمله ی عمیق واسم فرستاد. "همسر ایده آل بهشتِ زود هنگام است" اما به نظر من زندگی میان دوستان خوب بهشت...
7 تير 1396

تولد آیلین جون

دیروز عصر تولد آیلین کوچولو دخترخاله ی الین جون دعوت بودیم. آخرین لحظه خوابت برد منم با همون لباس خوابت به آغوش کشیدمت و رفتیم. در ابتدای ورود بعضی از مهمون ها ما رو نمیشناختن تا دیدنت گفتن واااااای هلیا خانوم چه پسر نازی داری  بولیز شلوار تنت بود گوشِتم پرسینگ نکردیم و گوشواره ننداختیم. دلم آشوب میشه درد بکشی.بزرگ شدی خودت برو هرتعداد خواستی پرسینگ کن و گوشواره بنداز.   خلاصه از این حرفشون کلی غصه خوردمو ناراحت شدم.اما وقتی لباستو عوض کردم مثل ماه شدی.یکی از خانومها گفت انگار یه پروانه ی خوشکل از پیله در اومده. مامان الهه جون هم واست اسفند ریخت توی آتیش دون. از مهمونی بگم که خیلی خوش گذشت. فوق‌العاده پر سر و صدا بود!.با م...
4 تير 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد