شاهدختِ من

1

یازدهمین ماهگرد شاهدختم👑

یازدهمین ماهگردت مبارک باشه نازگلکم🌹 همیشه شاد و سلامت و خوشبخت و موفق و مهربون باشی زندگی ما😍.شما و همه ی کوچولوها🙏 یه کیک کوچولوی رژیمی شکلاتی پختم و سه تایی خوردیم 🎂  * یه سوال دارم همراهان خوب.دو ماهی میشه رزالین نمیذاره پوشکش کنم و حتی خودش پوشکشو باز میکنه.این یعنی میخواد در  تخلیه مزاج مستقل بشه؟  هر شش علامت آمادگی رو داره یعنی واقعاً باید دست بکار بشم؟ آخه خیلی زوده. اگه اطلاعاتی خارج از سرچهای نتی دارید ممنون میشم کامنت کنید. **چند روزیه رزگلی به باباش میگی ددی! نمیدونم از کجا یاد گرفته! شاید از النا کوچولو😘 *** مامی عجول: بگو مامان دوست دارم  پرنسس کوچولوی نازش: ماما دوشِت&nbs...
31 مرداد 1396

در قندستان چه میگذرد؟

 بابایی: پاشیم رزالین رو ببریم پارک مامی: هنوز واسش زود نیست؟ بابایی: حتماً ثبتش کن که من میخوام ببرمش پارک اما مامانش قبول نمیکنه مامی: باشه  این مکالمه ی اکثر شبهای منو باباییه و پریشب بابایی پیروز شد و بردیمت پارک. تاب سواری رو دوست داری اما بیشتر از اون سرسره.پارک بینهایت شلوغ و مرطوب بود.به مرز جنون رسیدم تا تونستم بچه ها رو کنترل کنم و بابایی یه دونه عکس ازت بگیره.یه پسربچه ی شیطون و تپلی گیر داده بود بغلت کنه با هم سر بخورید.میگفت من نگهبان این سرسره ام .الهی قربونت برم قند و نبات.فدای نگاه نافذت بشه مامی. ** این عزیزان تعدادی از مجموعه ی سنگم هستن.مجموعم بزرگ نیست دو نوع حدید و دونوع فیروزه و یک عقیق س...
29 مرداد 1396

فیلمنامه‌نویسی

بهترم خیلی بهتر.ممنون از همتون. دعا کردن برای آرامش همه ی کودکان و صد بار الا به ذکر الله تطمءن القلوب عالی بودن و یک موسیقی مدیتیشن به نام ملودی کاینات.  چند ماهی بود که راجبه متدهای فیلمنامه‌نویسی و اصطلاحاتش تحقیق میکردم.تا اینکه دو هفته پیش اولین فیلمنامه ی کاملم به اتمام رسید.البته یک سه گانه ست در سه ژانر وحشت،اجتماعی و کمدی. این رو برای تمرین و دستگرمی نوشتم.چون هدف اصلیم نگارش یه فیلمنامه ی جامع و بی نقص با موضوعیت مدافعان حرمه. اما این سه فیلمنامه ی کوتاه خوب و جدید بودند و برای ثبتش در بانک فیلمنامه ی خانه ی سینما اقدام کردم و سریع پذیرفته شد. دوستشون دارم.  فروش ویژه ی کتاب در طرح تابستانه شروع شده.تخفیفات ...
23 مرداد 1396

روح مجروح

حالم خوب نیست.این چند روزه فشار عصبی و عاطفی داغونم کرده.دارم مریض میشم.کاملاً حس میکنم حالم داره بدتر میشه.من آدمی ام که اتفاقات اطرافم روی روح و روانم تاثیر مستقیم داره.نمیتونم راحت از کنارشون بگذرم. شهادت محسن حججی خیلی ناراحتم کرد.نگاهش،همسرش، بچه ش! چند بار خواستم براش چیزی بنویسم اما دستم که به قلم میرفت اشکم زودتر از گرافیت روی کاغذ مینشست. دیشب حین اینستاگردی پستی از مهدویکیا دیدم. آتیشم زد.از این حجمه ی بی خردی و رذالت عقم گرفت. کلاً از هر چیزی نامشروعش بیشتر به مذاقش این بیوجدان خوش میاد حتی کلمات.ژن متعغن.  و در نهایت کلیپ کوتاهی از شکنجه ی یک کودک میانماری با شوکر برقی دیوونم کرد. فقط نوشته بود میانمار نمیدونستم ...
22 مرداد 1396

روال عادی و ملس

عشقم یاد گرفته مامیشو بغل میکنه میبوسه. دلم میخواد بمیرم واست. چه خوبه بودنت.چه خوبه هستی.بدون دلبری هم من دیوونتم. قبل از رز بانو از خدا عمر بالای هفتاد سال میخواستم اما حالا دلم میخواد بیشتر از صد سال پا به پات زنده باشم.صندوقچه ی اسرار و تکیه گاه محکمت باشم.با دوستانت دوست و با دشمنانت دشمنی سرسخت و غیرقابل کنترل میباشم.  خبر خوب اینکه سالومه جونم بارداره. اونم دو قلو ای جووونم. یه دخملی و یه پسملی.جناب آراد خان از شرایط راضی نیست! مراتب اعتراضش به اوضاع پیرامون رو با کامنتی به من رسونده. قربونت برم پسر باهوشم.دیشب که توی گروه تلگرامی مطرحش کردم همه شوک شدن.البته من شش ماهه خبر دارم.یک ماه دیگه به دنیا میان.به سلامتی و شادی عزیز...
20 مرداد 1396

شادی مادرانه

باورم نمیشه! امروز جلوی تی وی نشستی و برنامه کودک دیدی عشق من.منم با خیال راحت وقتم به رسیدگی به امور خونه و کارهای شخصیم گذشت. فقط مادری که یه کوچولوی شیطون و وابسته داره میتونه درکم کنه.این لحظات باید ثبت بشه. به امید تکرّر. فسنجون جاافتاده ای گذاشتم.عود دلخواهمو روشن کردم. شب هم چراغها رو خاموش کردمو چندتا وارمر روشن کردم.تا وقتی خونه کاملاً تمیز و مرتب نشده عود روشن نمیکنم.و الان حس خوب موج میزنه.بابایی گلی هم عاشق این مدل فضاهاست. سبک و روحانی.خلاصه انرژی های منفی رو خالی کردمو مثبتها رو دعوت کردم. میوه مورد علاقم انجیره و به همون نسبت از خشکش بدم میاد.اما انجیر تر واااااای عاشقشم. دوران بارداری هم هر روز هوس میکردم بطوری که یه شب خو...
16 مرداد 1396

پست گذاری با چشمان بسته

* چشمام خسته و خوابالودن اما خوابم نمیاد.هر وقت ذهنم درگیر باشه اینجوری میشم. و الان همه ی فکرم مونده پیش جشنواره ی ادبی جلال آل احمد که فراخوانش واسم ایمیل شده. از طرفی هم واژه ها هجوم میارن و گلدختری نمیذاره بنویسم و این مغزمو چنگ میزنه.بعضی وقتها اونقدر عمیق که حس میکنم مغزم شده خمیر پیراشکی! عادت دارم روی کاغذ و حتماً با مدادهای بازیافتی از روزنامه باطله بنویسم.حس عجیبی دارن این مدادها.انگار میفهمن و از لایه های ذهنم باخبرن.مدادهای آگاه! انگار از چرخه ی تناسخ رد شدن. مدادهای کامل! و بدبیاری یعنی مدادم تموم شده. بابایی گلی هم چندتا نوشت افزاری رفته اما پیدا نکرده. ** پسر کوچولوی ما به دنیا اومده دلم میخواد بخورمش تپل خان رو.خدا رو شکر ...
15 مرداد 1396

خوشا شیراز و وصف بی مثالش

سلام به همه ی دوستان ِ دوست.ممنونم از همتون.بالاخره ما برگشتیم.ردپای مهرتون رو در اسرع وقت دنبال میکنمو بهتون سر میزنم. دیشب برگشتیم رشت و الان خونه ی خودمونیم عزیزم.سفر خوبی بود.هر روز به گشت و گذار در یکی از مکانهای تاریخی و تفریحی شیراز گذشت اما باز هم وقت کم آوردیم و جاهای دیگه ای از ملک سلیمان موند که فرصت نشد ببینیم. آقاجون بخاطر کارشون مجبور شدن به همراه مامانجون برگردن لار و ما سه تایی موندیم و اون خونه ی دوست داشتنی. راستی تولد حضرت معصومه س و روز دخترِ خیلی گذشته مبارکت باشه گلدخترناز و بینظیرم.همون روز بابایی بهت هدیه دادن و رفتیم زیارت شاهچراغ. زندان کریمخانی  تخت جمشید  پاسارگاد  ...
9 مرداد 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ من می باشد